ذهن خوانی ممنوع?!...

 

ذهن خوانی يعنى "بدون داشتنِ مدركِ قابل اثبات و سند محكم، ادعا كنيم

غرض و مقصود افراد ديگر را پيشاپيش و حتی قبل از بر زبان آوردنِ مطلب ميدانيم و از آنچه در ذهن ديگران ميگذرد خبر داريم!"
به جرأت ميتوان گفت كه بخش عمده سوء تفاهم ها و اختلافاتی كه بين اشخاص مختلف بروز ميكند،
بخاطر همين خطای ذهن خوانی است.
"ذهن خوانی را بايد متوقف كنيم"، چراكه باعث ميشود در #روابط خود با دنيا و آدمهاي اطراف، حقيقت را آنگونه كه هست نبينيم و فقط چيزهايی را ببينيم كه ذهن ما آنها را ميسازد.
براي جلوگيری از ذهن خوانی، بايد به سراغ "راستی آزمايی" برويم. يعنى بدون پيش داوری اوليه، سعی كنيم براساس شواهدِ مستند و قابل اثباتی كه ارائه ميشود
(و نه نكات منفي كه ذهنمان به آنها گرايش دارد)
"حقيقت" را دريابيم.
به محض اينكه ذهن بفهمد مشغول #راستی_آزمايی قضاوتهايش هستيم، عقب نشيني كرده و دست از #منفی_سازی #افكار برميدارد.
افرادي كه ذهن خواني ندارند، به طرز شگفت انگيزی جذاب و دوست داشتني هستند و ما را هرطور كه باشيم ميپذيرند و قبول دارند.
#توقف_ذهن خوانی به معنای مثبت ديدن دنيا و اتفاقات آن و رهاسازی خيال بافی های بی پايه و اساس و منفی است.
ما با نخواندن ذهن ديگران اجازه ميدهيم آنها تغيير كنند و عالی شوند !
به آنها ميگوييم قضاوتمان در مورد آنها بر اساس چيزي است كه الان هستند، نه چيزي كه بوده اند.
همين الان ذهن خوانی را متوقف كنيم، بدانيم كه ما فقط حق داريم مالك افكار خود باشيم و نه هيچكس ديگر، به ذهن خود نيز اجازه ندهيم #رفتار و واكنشهای ديگران را تفسير كند...
#دادگاه_درونی، خطرناک ترین دادگاه هاست...

زشت ترین قسمت بدن


بینی بد فرم یاشکم برآمده نیست
زشت ترین قسمت ذهنیست پراز افکار منفی،خشم،بد بینی و...
اگرذهن آدمی زشت باشد
باهزار عمل جراحی زیبایی
ذهن اوهمچنان زشت خواهد بود

 

همسرم سرما خورده بود.....


همسرم سرما خورده ..برای اداره استعلاجی گرفته و در خانه مانده ..از صبح تا شب دراز کش رو به روی تلویزیون است یا در اتاق خواب میخوابد...بنده خدا بدجور چاییده ..برایش پتو می آورم و رویش میگذارم.روز اول سوپ ،روز دوم آش شلغم ،روز سوم آش گوشت و روز چهارم آبگوشت بار گذاشتم ..حواسم هست غذا پختنی باشد ...مرتب برایش چای میآورم..چون مایعات گرم خیلی موثر است...خلاصه خدا رو شکر بعد از سه روز حالش مساعد شد ...

دخترم مدرسه رو است..یکروز به خانه آمد و سرفه میکرد...شب تا صبح تب داشت...چند بار تبش را کنترل کردم که در خواب بالا نرود ..روز بعد او را مدرسه نفرستادم...برایش سوپ بار گذاشتم..شیر داغ و عسل با تخم مرغ پخته برای صبحانه اش بود .آب پرتقال و لیمو گرفتم ..ویتامین سی برای سرماخوردگی خیلی خوب است....دو روز تمام مراقبش بودم ...و بیشتر از قبل به او عزیزی میکردم‌ و قربان صدقه اش میرفتم ..چون محبت درمان را تکمیل میکرد ‌..
تا خدا رو شکر او هم سرپا شد ..

ای وای ....انگار سرما خورده ام...صبح که پاشدم گلو درد داشتم و کما بیش سرفه هم میکردم..استخوانهایم هم درد میکند خصوصا کتف هایم..ولی چاره ای نیست ..بلند شدم صبحانه را گذاشتم همسر و فرزندم باید به کارشان برسند..آنها که رفتند ..نهار را بار گذاشتم ..آنها که دیگر سوپ نمیخورند..اشکالی ندارد ..دو غذا میپزم..یک سوپ کوچک برای خودم و لوبیا پلو برای آن ها‌.‌...مرتب چای میخورم ...باید زود سرپا شوم ..وگرنه کار خانه میماند ..تازه فصل امتحانات پسرم شروع شده‌.‌باید در درس خواندنش بیش از پیش حواسم جمع باشد..ظهر میشود ..همسر و فرزندم می آیند ..سفره را میگذارم و مثل روزهای قبل و قبل تر غذا میخورند ....ولی من سوپ خوردم ..انگار متوجه نشدند غذایم پرهیزی است..صدای سرفه هایم هم کسی نشنید...بعد از نهار حتی فکر شستن ظرف ها برایم عذاب آور بود...بیخیال شدم...به اتاق خواب رفتم و پتو رویم‌گذاشتم که بخوابم...همسرم وارد اتاق شد و گفت...امروز بعد از نهار از اون چایی های همیشگی ندادی خاااانم...

همان لحظه من هم یاد مادرم افتادم ...خدا بهش سلامتی بده..اینجور مواقع نهار و شامم را میپخت و دست برادرم میفرستاد.به همراهه یک سوپ لذیذ برای خودم..گاهی خودش هم می آمد و کمی برایم جمع و جور میکرد ..‌.‌اگر خانه اش هم میماند چندین بار تماس میگرفت و جویای احوالم میشد...مادربزرگم قبل رفتن به خانه ی بخت دم گوشم‌گفت : دست مادرت را ببوس و بدون برای یک زن فقط مادر در لحظه ی ناخوشی کارساز است.
‌‌
وارد مغازه ميشوم و يك سرى استكان نعلبكى و قورى سبز رنگ اسباب بازى انتخاب مى كنم. فروشنده ميگويد:خانم صورتيشو ببريد دخترونه تره. ميگم: برا پسرم مى خوام.
با تعجب به من نگاه ميكنه و ميگه: اگه پسره ماشين بگيريد يا جعبه ابزار، هواپيما يا چراغ قوه. پسر كه آشپزى نميكنه.
با خودم مرور ميكنم در دنيايى كه زنهايش پا به پاى مردها كار مى كنند مردهايش بايد ياد بگيرند خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند. در دنيايى كه زنهايش با مفهوم چك و قسط و وام عجين شده اند، شرم دارد مردهايش با دستور قورمه سبزى و ته ديگ ماكارونى بيگانه باشند. من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو ميكنم زنى كه تنها دغدغه اش نهار ظهر و شام شب نباشد. زنى كه تمام لذتش در خريد خلاصه نشود. زنى كه سياست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنياى اطرافش بى خبر نباشد.براى انكه پسرم شايسته چنان زنى باشد بايد ياد بگيرد چاى دارچينى درست كند. ياد بگيرد آشپزى كند. لالايى بخواند. نوازش كند و جملات عاشقانه بگويد.
دانيال سه ساله ام استكان اسباب بازى سبز رنگ را به طرفم مى گيرد. من نگاهش مى كنم و او مى گويد: بخور چاى دارچينى برات پختم.

✍وقتی که حجاب را به دخترم آموختم
اما عفاف را به پسرم نیاموختم
به پسرم یاد دادم که حیا و نجابت فقط مخصوص زن است
◻️وقتی که به دخترم گفتم که باید به برادرش احترام بگذارد
اما به پسرم نگفتم که به همان اندازه به خواهرش احترام بگذارد
برتر بودن مردانه را به پسرم یادآوری کردم
◼️وقتی که دخترم را برای یک ساعت دیر آمدن به خانه بازخواست کردم
اما به پسرم اجازه دادم که آخر شب به خانه برگردد
به پسرم آموختم که او بر خلاف خواهرش می‌تواند خطا کند
◻️وقتی که عشق ورزیدن را برای دخترم نادرست دانستم
اما از رابطه داشتن پسرم با دختری نامحرم ذوق زده شدم که پسرم بزرگ شده
هوسباز بودن را به پسرم آموختم
◼️وقتی که از کودکی به دخترم یاد دادم که زن باشد، کدبانو، صبور و فداکار باشد
اما به پسرم فقط آموختم که قوی و قدرتمند باشد
تنها نامی از خانواده را به پسرم آموختم نه مسئولیت خانواده را
وقتی...
⬛️بله...من هم مقصرم که وظیفه مادری را به درستی انجام ندادم▪️▪️▪️
من هم به عنوان یک زن، مقصرم که به جای اصلاح خودم و تربیت صحیح فقط به جامعه ام انتقاد کردم...جامعه هرگز به خودی خود درست نمی‌شود...