گفت:" اين روزها كمى افسرده به نظر مى رسى.
گفتم:" واقعا؟"
گفت:" حتماً نيمه شب ها زيادى فكر مى كنى. من فكر كردن هاى نيمه شب را كنار گذاشته ام."
" چه طور توانستى اين كار را بكنى؟"
او گفت:" هروقت افسردگى به سراغم مى آيد، شروع به تميز كردن خانه مى كنم. حتى اگر دو يا سه صبح باشد. ظرف ها را مى شويم، اجاق را گردگيرى مى كنم، زمين را جارو مى كشم، دستمال ظرف ها را در سفيدكننده مى اندازم، كشوهاى ميزم را منظم مى كنم و هر لباسى را كه جلوى چشم باشد، اتو مى كشم. آنقدر اين كار را مى كنم تا خسته شوم، بعد چيزى مى نوشم و مى خوابم. صبح بيدار مى شوم و وقتى جوراب هايم را مى پوشم، حتى يادم نمى آيد شب قبل به چه فكر مى كردم."
بار ديگر به اطراف نگاهى انداختم. اتاق مثل هميشه تميز و مرتب بود.
"آدم ها در ساعت سه صبح به هرجور چيزى فكر مى كنند. همه ما اين طور هستيم. براى همين هركداممان بايد شيوه ى مبارزه خود را با آن پيدا كنيم."