گمنام نامدار...
پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه، دستش
را گرفتم و با عصبانیت گفتم: "این چه کاری بود کردی؟
" اشک چشمانش سرازیر شد...سرش را بالا آورد و گفت:
"حاجی من سید هستم. میخواهم مثل مادرم زهرا گمنام بمانم.
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۵ ساعت 12:13 توسط هادی
|